پرویز مشکاتیان – شعر بی واژه ۲ – مقدمه

ساحل افتاده گفت : گر چه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم

موج ز خود رفته ای ، تند خرامید و گفت

هستم اگر می روم ، گر نروم نیستم

-

parviz-meshkatian103

-

باز هم حرکت ، اهل تطور و ترنم و ترانه گفته اند : جهان چیزی نیست که به جز حرکت و خلاء یا انرژی و خلاء . ذیمقراطیس در دو هزار و سیصد سال پیش می گوید : بد و نیک و ترش و شیرین از روی عادت است و براستی جز جزء لایتجزی (اتم) و خلاء چیزی وجود ندارد. منظور حکیم خندان ما از ترش و شیرین ، عادت است. مسلما این است که محسوسات ، ذهنی اند.

یادم می آید در دوران کودکی در بیادم نیست کدامین کلاس ، آزمایش دو تشت آب گرم و سرد با دو دست را تجربه کرده ایم . بی گمان باید بود که این قوس و قزح زیبا ، تنها در دیدۀ ماست نه در آسمان .

بی شک مواقع خاصی در شرایط گذرای زندگی فرا می رسد که باید چنین کنیم : نایستیم ، بنمایانیم ، که اهل باران و رودیم نه از ساکنان برکه و تالاب ، کشف و ابراز کنیم .

پدید آوردن زیبایی در زمانه ای که پلشتی معیار ارزشهاست دارای معنای والایی است. عیار سنجش آنگاه که رذیلت باشد ، حرکت به سوی عکس آن فضیلت است. کوری را به خاطرآرامش تحمل نکنیم.

در دفترچه ای کوچک و در سنین پایین ، آرزو هایم را نوشته بودم ، دفترچه را آنگاه که بچه ها مثلا دکور خانه را عوض می کردند (همین تعداد تیر و تخته را ) پیدا کردم ، چند روزی مرا به دنیای دیگر برد.

همان دوران کودکی … زلالی ، که هر چه میدیدی ، می خواستی و هر چه می خواستی ، می دیدی .

بر پیشانی صفحه ای نوشته بودم : چون شعله ای خرد بر فراز دکل هایی بلند ، سو سو زدن به حقیقت نوری کوچک بودن ، اما دلگرمی بزرگ بهر دریانوردان راه را گم کرده و کشتی شکستگان.

بگذریم که از این همه آمال ، آلام آرزومند را هم پیالۀ شهریار کرد که :

هم در وطنم بار غریبی به سر دوش

کوهی است که خواهد بشکاند کمرم را

باری باز هم سو سو زدن ، ما را به دیار حرکت بر می کشاند . می خواهم بگویم زمان هم زاییدۀ حرکت است. اگر حرکتی نبود و تغییری نمی بود ، زمانی وجود نمی داشت .

زمان در معنای احساس قبل و بعد ، امری ذهنی است . و تنها ذهن انسان می تواند آن را به جهان و آنچه در اوست ، بدهد اما زمان به معنی تفسیر ، امری خارجی است و اگر ذهن بشر از جهان برخیزد ، باز بر جای خواهد بود. اگر ذهن در یابنده ای نباشد ، باز جذر به دنبال مد خواهد آمد و روز به دنبال شب.

درست می گویند فلاسفه که قانون جاذبه ، قبل از نیوتن هم بوده است و همه چیز طبق آن عمل می کرده است ولی نیوتن آن را کشف و ابراز می کند.

هستی ما مشروط و محدود به زمان است و از آن سرچشمه می گیرد ، آنچه ذهن به عالم می بخشد معنی است نه وجود ، اشیاء خارجی جز آنچه ما بدانها می دهیم معنی ندارند.

ای گسترۀ لا یتناهی که تویی

فهرست سپیدی و سیاهی که تویی

برون ز تو بینمت هر چه در عالم هست

از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

امروزه از ایده آلیسم و اصالت اندیشه نسبتا کمتر سخن می رود . ساکنین کره مقدس زمین بدون ریا ، یاد گرفته اند که هر آنچه را که می خواهند ، بخواهند و به آنچه میل می کنند ، میل کنند تا بدانجا که حق را گرفتنی می پذیرند نه دادنی.

البته در در جوامعی انسان معنای خود را باز جسته است و فکر نمی کند که برای جاودان ماندن ، باید این جهان را نابود ساخت . زیرا این جهان بیش از آمدن ما بوده است و پس از ما نیز خواهد بود و چون می شنوند که انسان خود را معیار همه چیز می داند به خنده می افتند.

آنان می دانند بشر در سرگذشت طولانی طبیعت ، سطری بیش نیست و هنر اقدامی است برای مشاهدۀ جزء در پرتو کل.

یک چند به کودکی استاد شدیم

یک چند ز استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک برآمدیم و بر باد شدیم

گاهی اوقات خیلی حرفها برای نگفتن دارم . سرگذشت کاشف ، اگر سطر باشد ، شعر بی واژه یا اشعار بی واژه ( چند جلد) با تامل شاید بشود نقطه ای ، نقطه … همان بی همه چیز ، اما پدید آورندۀ خط و حجم و نیز افزون کنندۀ یک دوم کشش به نغمات موسیقی . باشد که در نظر آید .

پرویز مشکاتیان تابستان ۱۳۸۷